● زهي خجسته زماني که يار بازآيد
هرچند که گرفتاريها باعث ميشن آدم مدت زمان زيادی به وبلاگي که خودش راه انداخته سر نزنه ولي بعضي از روزا اونقدر بزرگن که آدم نميتونه از کنارشون راحت بگذره. اين وبلاگ هم تنها رسانه ايه که در اختيار منه! پس اينجا تبريک ميگم.

همه هست آرزويم که ببينم از تو رويي
چه شود تو را که من هم برسم به آرزويي
|
□ نوشته شده در ساعت
10/01/2004 03:52:00 PM
توسط Fargo
........................................................................................
● سنگيني آب
قطعا هر بازيگري اين شانس را نداشته است که از کودکي در مقابل دوربين ظاهر شده و بنوعي رشد او در مقابل دوربين بوده باشد.
اخيرا فيلم " سنگيني آب (Weight of Water)" به کارگرداني کاترين بيگلوو را ديدم. فيلمي با بازي شن پن، کاترين مک کورماک، اليزابت هرلي و سارا پولي.
جمله ابتدايي اين مطلب به همين بازيگر يعني " سارا پولي (Sarah Polley)" اشاره دارد. او کار خود را با فيلم يک کريسمس جادويي در سال 1985 يعني در سن 6 سالگي شروع کرد و تا کنون در بيش از 40 فيلم و سريال ايفاي نقش کرده است. وي از سريال تلويزيوني Road to Avonlea که در تلويزيون ايران و از شبکه دو سيما با نام قصه هاي جزيره پخش شد، مشهور گرديد. سريالي که قريب به 7 سال ساخت و پخش آن بطول انجاميد.
داستان فيلم weight of water داستان يک عکاس روزنامه است که در مورد دو قتل که در سال 1873 ميلادي اتفاق افتاده است تحقيق ميکند.
اين فيلم براي شخص من بسيار جذاب بود. به اين نتيجه رسيدم که بسياري از اوقات اين سليقه نيست که ميزان جذابيت هر فيلم را براي آدمي مشخص ميکند بلکه ميزان همذات پنداري و يا يافتن نقاط مشترک داستاني است که باعث ميشود يک فيلم زيبا جلوه کند.
پس از مدتها گشت و گذار در سايت imdb ورسيدن به اين نتيجه که نظر مخاطبين اين سايت با سلايق من بسيار هم جهت است گهگاه استثنائاتي چون همين فيلم يافت ميشوند که عليرغم کسب امتياز پايين در اين سايت بسيار براي من جذابند.
کاراکتر مارن هانتوت با بازي سارا پولي شخصيت بسيار مرموزي است و به زعم من جز يک کارگردان زن نميتوانست به اين زيبايي اين نقش را درآورد و حتي با چند پلان کوتاه گذشته او را و علت رفتار اين چنين او را موشکافي نمايد.
از جهت ديگر روايت داستان روايت جالبي است. ما با سه روايت در چالش هستيم.
يک روايت روايت آدمهاي معاصر فيلم يعني آدمهاي داخل قايق تفريحي که همراهان عکاس جستجوگر هستند.
روايت ديگر روايت زندگي مارن است از زبان خود او هنگاميکه در دادگاه شهادت ميدهد. اين روايت احتمالا روايت دروغين است از زبان يک شاهد دروغگو.
و روايت ديگر روايت واقعيات داستان قتل است.
اين سه روايت به زيبايي در کنار يکديگر قرار گرفته اند که هم باعث جذابيت داستان و همراهي بيننده تا پايان فيلمند و هم اينکه امکان پيش بيني را از بيننده سلب ميکنند.
موسيقي فيلم را من به شخصه بسيار دوست ميدارم. کاريست از ديويد هرش فيلدر.
|
□ نوشته شده در ساعت
7/02/2004 04:42:00 PM
توسط Fargo
........................................................................................
● و اما تارانتينو
مدتي پيش يکي از دوستان در مورد تارانتينو به من گفت "به نظر او پالپ فيکشن يک تصادف در روند فيلمسازي تارانتينو بوده است و جکي براون و کيل بيل اين را ثابت ميکند".
واقعيت آن است آن زمان که اين صحبت را از اين دوست خواندم خيلي با آن موافق نبودم. مخصوصا که تارانتينو واقعا فيلمساز مورد علاقه من بود. اما اکنون کمي محتاطتر اظهار نظر ميکنم.
کيل بيل دو را ديدم. صادقانه و راحت بگويم. اين فيلمي نيست که يک علاقمند به سينما و کارهاي تارانتينو بتواند آن را تحمل کند.
تارانتينو استاد نوشتن ديالوگهاي زيبا، اعجوبه استفاده از موسيقيهاي خاص و صحنه هاي نمونه و بديع است ولي با ديدن کيل بيل فهميدم او فيلمساز عاطفي نيست.
او بايد با کاراکترهايي چون وينسنت (جان تراولتا در پالپ فيکشن) و ژول (ال جکسون در پالپ فيکشن) کار کند يا کاراکتري مانند عروس (اما ترمن در کيل بيل) تا زماني که هنوز مادر نشده است. اما از زماني که او مادر ميشود ما شاهد افول کارگرداني و بازيگري اما ترمن هستيم.
حتي صحنه مرگ بيل هم دستخوش اين ضعف شده است.
تارانتينو با سگداني (يا سگهاي انباري) بسيار خوش درخشيد. فيلمي مهيج با بازيهايي بسيار قوي و داستاني متفاوت از فيلمهاي گذشته.
داستانهاي عامه پسند با مجموعه اي از ستاره هاي بازيگري و داستاني که تا آن زمان مشابهي نداشت و به نوعي شروع سينماي موج نوي هاليوود بود تارانتينو را مبدل به يک چهره فراموش ناشدني نمود.
جکي براون هرچند اقبال دو فيلم قبل را چه از حيث نظر بيننده ها و چه از حيث نظر منتقدين نداشت وليکن به نظر من داراي خلاقيتهايي بود که پس از آن فيلمهاي بسياري از آن تقليد کردند و خوش درخشيدند. به نظر من قاپ زني از معدود ساخته هاي موفق گاي ريچي از آن دسته فيلمهاست.
کيل بيل 1 با يک ديدگاه ادامه دهنده همان مسير گذشته است. داستاني با روايتي غير معمول و صحنه هاي بسيار جذاب براي علاقمندان به سينماي اکشن و با تصويربرداري خاص و موسيقي بسيار زيبا.
هرچند که کيل بيل 2 هم همين مشخصه ها را به نوعي دارد (بعنوان مثال فيلمبرداري سکانس حمله به کليسا يا زنده در گور گذاشتن عروس) وليکن اصلا لذت فيلمهاي گذشته تارانتينو را ندارد و بيننده شايد به سختي آن را تا پايان همراهي کند.
به نظر من ضعف کيل بيل دو در ضعف قسمتهاي عاطفي آن است. همان که در قبل هم آن را ذکر کردم.
خلاصتا اگر بخواهم چونان گذشته از کار تارانتينو قدرداني کنم ترجيح ميدهم بخاطر حسن انتخاب او و اعطاي نخل طلايي کن به مايکل مور قدرداني کنم تا بخاطر کيل بيل 2.
|
□ نوشته شده در ساعت
6/24/2004 11:44:00 PM
توسط Fargo
........................................................................................
● فارگو
بالاخره فيلم فارگو به کارگرداني جوئل کوئن هم از سينما يک پخش شد. دقيقا فيلمي که علت نامگذاري اين وبلاگ است.
اينکه چرا نام اين فيلم بر اين وبلاگ است جريان مفصلي است که در يک عبارات ميشود گفت بخاطر يک خاطره.
ولي بنظر من فيلم آنقدر ارزشمند هست که بتوان حتي قدرت آن را علتي براي اين انتخاب دانست.
در مورد اين فيلم بايد کمي بيشتر نوشت. ولي فعلا فرصت را مغتنم شمردم و از آن به بهانه نام اين وبلاگ يادي کردم.
تا بعد.....
|
□ نوشته شده در ساعت
6/13/2004 01:35:00 PM
توسط Fargo
........................................................................................
● از کرخه تا راين
گاهي اوقات انسان آنقدر ناراحت است که حتي ذره اي هم احساس نميکند که ميخواهد چيزي بگويد. اما گاهي آنقدر غمزده است که به هر مستمسکي متوسل ميشود تا شايد کمي از اين غم خود را فرو نشاند.
حالت من بعد از فيلم از کرخه تا راين همين حالت دوم است و نوشتن من نيز همان مستمسک.
در مورد فيلمهاي حاتمي کيا واقعا حرف ناگفته بسيار است و از کرخه تا راين از جمله نقاط عطف است.
از موسيقي فيلم بگذريم که شاهکاريست ماندگار در سينماي ايران.
فيلمبرداري زيباي فيلم - آن هم با آن وسايل و ادوات فيلمبرداري که در آن زمان در دسترس فيلمسازان ايراني بود آن هم با محدوديتهاي موجود بر سر راه فيلمسازي در يک کشور اروپايي – نيز موضوع اين نوشتار نيست.
موضوع نشانه ها و ديالوگهاي فيلم است.
بعضي مسايل آنقدر زيبايند که در زبان توصيف يا در قلم وصف نمي آيند.
- کجا رفتي قهرمان؟
- تو آکواريوم چرا نمياين تماشا؟
- آکواريوم چيه؟ چرا کفر ميگي. اين که تخت سلطنته. ميخوام تو رکابت باشم. بگي برقص ميرقصم. بگي بمير ميميرم.
- ديگه با اون پاها بايد بتوني برقصي.
- ......
- بگذر اصغر آقا.
آره اصغر آقا بگذر. تخت سلطنت پادشاه شايسته ميخواهد. من و تو بايد بگذريم از طمع اين تخت که:
اي مگس عرصه سيمرغ نه جولنگه توست
عرض خود ميبري و زحمت ما ميداري
من و تو بعد از عمري تازه پايي يافته ايم. آن هم به مدد دو چوبدستي. ما را چه به تخت سلطنت. بگذار بگذريم.
من عاشق سکانس شکايتم.
آنجا که سعيد فرياد ميزند:
- چرا اينجا؟ رو زمين دنبالت گشتم نبرديم. تو دريا دنبالت بودم نکشتيم. چرا اينجا؟ من شکايت دارم. تو جزيره دنبالت بودم چشمامو گرفتي. جشمامو چرا برگردوندي. دادي که باهاشون چيو ببينم. من شکايت دارم.
و اينجاست همزباني آن مست لايعقل.
و مگر عشق چيست. جز مردن عقل آن هنگام که آتش سراسر وجودت را در بر ميگيرد.
و چه زيبا گفت نوذر:
چشمات نميديد....نديدي چه به سر بسيجي آوردن.
و ما
همه اينها رو ارزون فروختيم...حتي همين سيلي رو.
شروع زيباي فيلم از آسمان است بر زمين و پايان، آن هنگام، که تن خسته سعيد در حاليکه دوربين همسر او را با بچه اي در آغوش نشان ميدهد تصوير محو سعيد را در شيشه ميبينيم که خسته پس از سرفه هاي فراوان بر روي تخت ميفتد و در نهايت پرواز. از زمين به آسمان.
حتي سعيد هنگاميکه در حال شنيدن صداي ضبط شده فرزند يک ماهه خود است و سرفه امانش نميدهد از اين ميپرسد که آيا خواهرش با مادر صحبت کرده است.
سعيد را نميتوان يافت. او را بايد از روي نشانه هاي خوني که از او بر زمين جاي مانده است بيابيم.
سعيد در ميان طواف قطار است. جانماز سعيد نيز مسافر قطار ميشود. نشان هويت او بر زمين است. يادگار روزهاي پرواز. آن هم چه بخواهي و چه نخواهي همسفر قطار است به گرد سعيد......
|
□ نوشته شده در ساعت
6/01/2004 10:36:00 PM
توسط Fargo
........................................................................................
● شير صحرا
هربار که فيلم عمر مختار: شير صحرا را ميبينم هم نکات بيشتري ياد ميگيرم و هم لذت بيشتري ميبرم.
آنقدر شخصيت پردازي اين فيلم جالب توجه است که آنتوني کويين نيز پس از پايان ساخت فيلم تا مدتها شکل و شمايل و رفتار خود را مانند عمر مختار حفظ کرده بود.
جالب است که مصطفي عقاد در طول زندگي خود تنها سه فيلم را کارگرداني کرده است که دو تا از آنها نسخه هاي عربي و انگليسي رسالت يا همان محمد رسول الله (ص) است و آخرين آنها همين فيلم شير صحرا که در سال 1980 ساخته شد.
ميگويند هنگاميکه عقاد براي ساخت فيلم رسالت نزد قذافي رهبر ليبي رفته بود، به عمد عکس عمر مختار را از ميان کاغذهاي خود به روي زمين ميندازد تا نظر قذافي جلب شود. پس از سوال قذافي که اين مرد کيست؟ عقاد با توضيحات خود مقدمه ساخت اين فيلم را فراهم مياورد.
امروز که اين فيلم را ميديدم با خود گفتم حتما اين فيلم پس از رسالت ساخته شده است. پختگي کار کارگردان به وضوح در اين فيلم نسبت به رسالت قابل تشخيص است.
سکانسهاي فيلم واقعا زيبا، تحسين برانگيز و عاطفي هستند و عقاد از حرکتهاي بسيار دوربين (که مشخصه سينماي هاليوود است) به خوبي بهره گرفته است.
فيلمهاي اين چنيني ساختن و خلق جنگ افزارهاي قديمي براي يک فيلم آن هم نه در هاليوود بلکه در ليبي کاريست که همت بلند و انگيزه والايي را ميطلبد.
دو يا به قولي سه کار عقاد ماندگارند. نه بخاطر آنکه از معدود فيلمهايي هستند که با تکنولوژي هاليوود در تاييد اسلام ساخته شده اند بلکه کارهايي هستند با کيفيت بسيار مناسب کارگرداني و فيلمنامه نويسي.
|
□ نوشته شده در ساعت
5/28/2004 05:42:00 PM
توسط Fargo
........................................................................................
● يادگرفتن اصول فيلمسازی در يک هفته
مقدمه
عده اي رابرت رودريگوئز را شاگرد و رهرو کوئنتين تارانتينو، فيلمساز موج نوي هاليوود ميدانند. تارانتينو در دو فيلم جديد خود، يعني کيل بيل قسمتهاي اول و دوم در قسمت تشکر ويژه (اسپشيال تنکس) از او تشکر کرده است.
بسياري از منتقدين بعد از فيلم اپيسوديک چهار اطاق که يکي از اپيسودهاي آن کار تارانتينو و ديگري کار رودريگوئز بود اذعان کردند که شاگرد از استاد خود پيشي گرفت.
مطلبي که در زير خواهد آمد عينا نقل قول است از وبلاگ خانم مينا کشاورز. حيفم آمد دوستاني که به اينجا سري ميزنند اين مطلب را نبينند.
--------------------------------------------------------
مطلب زير مربوط به کلاسي است که رابرت رودريگرز فيلمساز آمريکايي و از دستياران تارانتينو در يکي از مدرسه هاي فيلمسازي آمريکا برگزار کرد با اين مضمون: يادگرفتن اصول فيلمسازي در يک هفته
آيا شما مي خواهيد فيلمساز شويد؟( محصلان : بله ). اشتباه است! شما فيلمساز هستيد .از آن لحظه اي که تصميم گرفتيد فيلمساز شويد، فيلمساز هستيد. فکر و خيال فيلمساز شدن را در سر نپرورانيد. شما خودتان فيلمساز هستيد. حالا بياييد اين کار را شروع کنيم:
1- نياز داريد چه چيزهايي ياد بگيريد. در اين کار تنها خلاق بودن کافي نيست بلکه تکنيک هم مهم است. انسان هاي خلاق، با ذوق متولد شده اند. خوش به حالشان. اما آن دسته از افرادي که با تکنيک و اصول فني آشنا هستند هميشه خلاق نيستند.بعضي چيزها هستند که هرگز به دست نمي آيند. شما نمي توانيد آن را بخريد يا پيدا کنيد و يا ياد بگيريد. آن چيزي است که با شما متولد شده است.
2- تجربه: آيا شما در فيلمسازي تجربه داشته ايد؟ شما تجربه داشته ايد چون به هر حال فيلم ديده ايد.و حالا شما به کسب تجربه در فيلمسازي نياز داريد و فقط از راه ديدن فيلم همه آنچه را که نياز داريد به دست نمي آوريد. شما بايد حرکت هاي مختلف دوربين و بسياري اصول فني ديگر را ياد بگيريد. بايد ياد بگيريد که چطور فيلم خودتان را بسازيد. اشتباه هايتان را بفهميد. مشکلات شما لزوما اشتباه و مشکل در کار نيست بلکه در اين کار همه چيز بستگي به آنچه که در ذهن شماست دارد. آن چيزي که براي يک نفر مشکل و اشتباه به حساب مي آيد براي شخص ديگري بخشي از هنرش محسوب مي شود. پشت آن اشتباه پنهان شويد و به همه بگوييد اين هنر است و اين جوري به راحتي از آن فرار مي کنيد.
3- با يک فيلمنامه شروع کنيد: کسي اينجاست که بداند چطور بايد نوشت؟نه- خوبه. هر کس براي نوشتن يک روش شخصي دارد. شروع کنيد به نوشتن به روش خودتان. اين شما را منحصر به فرد مي کند.شما مي توانيد به کلاس هاي قصه نويسي برويد ولي به خودتان زحمت رفتن به مدرسه فيلمسازي را ندهيد. ما دوست داريم فيلم خودتان را ببينيم.
4- چگونه يک فيلمنامه بنويسيم؟ خوب، مسلما شما پول زيادي نداريد و مي خواهيد فيلم بسازيد ولي نمي خواهيد مخارج آن بالا باشد- براي فيلم سازي دو راه داري يا اينکه بايد با کمبود سرمايه خلاق باشيد يا اينکه پول زيادي براي اين کار داشته باشيد- پس بياييد فيلمنامه را براي فيلمي بنويسيم که بتوان آن را بدون بيچاره کردن خانواده مان بسازيم.بياييد يک فيلم ارزان بسازيم.
5- چگونه يک فيلم ارزان بسازيم؟ به اطرافتان نگاه کنيد. چه چيزهايي در اطراف خود داريد؟ آن چيزهايي را که داريد نگه داريد.به عنوان مثال پدر شما يک مغازه مشروبات الکلي دارد، يک فيلم درباره فروش مشروب بسازيد.يا مثلا فيلمي در مورد سگتان بسازيد يا اينکه مثلا مادر شما در يک آسايشگاه کار مي کند فيلمي در اين رابطه بسازيد. زماني که من ال ماريچي را ساختم يک لاک پشت، يک گيتار و يک مرکز خريد داشتم و با خودم گفتم که فيلمي در رابطه با آنها بسازم.
6- چگونه يک فيلم را در ذهن مجسم کنيم؟ با يک استوري برد مي توانيد فيلمتان را مجسم کنيد و نما هاي رسم شده فيلم را بيرون بياوريد. ولي شما واقعا بايد چه کنيد تا يک طرح ننوشته را بسازيد و خودتان فيلم را ببينيد. چشمانتان را ببنديد و تصاوير را مجسم کنيد. فيلمتان را مجسم کنيد. نما به نما. کات به کات. بنشينيد و چشمانتان را ببنديد و خودتان را از همه رها کنيد. خودتان و فکرتان را از هرچه در سر داريد به جز فيلمتان آزاد کنيد.آيا ريتم فيلمتان کند است؟ سريع است؟ خنده دار است؟ احساساتي است؟ آن را ببينيد و آنچه را که ديديد بنويسيد. نماهايي را که مي بينيد بنويسيد و فقط همين نماها را بگيريد.
|
□ نوشته شده در ساعت
5/13/2004 07:42:00 PM
توسط Fargo
........................................................................................
● ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد
چه زيباست روزي که در آن لطيفترين انسان همه اعصار متولد شود.
در جمعي کسي گفت: "اگر پرسيده شود که چرا خداوند لطيف است؟ بهترين جواب اشک است که لطيفترين داشته بشر است".
و جواب من وجودي چون پيغمبر خاتم است که در نهايت لطافت و ملاحت است. که اگر يوسف مصري از زليخا دل برد، ملاحت اين مرد امي از هرآنکه ذره اي بينديشد دل خواهد برد.
افسوس که مرا نه حوصله ايست و نه قلم توانايي که در وصفش بگويم هرآنچه در دل دارم.
|
□ نوشته شده در ساعت
5/07/2004 07:54:00 PM
توسط Fargo
........................................................................................
● نشانه هاي کارگردانها
امروز داشتم به اين موضوع فکر ميکردم که اگر بيننده دقيق بوده، حافظه قويي هم داشته باشد ميتواند از روي ساختار و نشانه هاي فيلم کارگردان آن را حدس بزند.
احتمالا امثال من يا حافظه خوبي نداريم که نشانه هاي کارگردان در ذهنمان باقي بماند يا دقت مناسبي که هميشه نميتوانيم اينگونه حدس بزنيم.
يادم مي آيد مدتها پيش فيلم شرکت بد را به کارگرداني جول شوماخر ديدم. هفته بعد از آن فرصتي شد و فيلم مرگ آزمايان را در سالن کوچک حوزه هنري ديدم. همان ابتداي فيلم با ديدن عنوان بندي فيلم به ياد شوماخر و عنوان بندي فيلم شرکت بد افتادم.
يا زمانيکه در سينماي بيروت فيلم مصائب مسيح را ميديدم (هرچند که فيلم آنقدر رنج آور بود که مجالي براي فکر کردن نميگذاشت) ولي در سکانسهاي مختلف به ياد فيلمبرداريهاي فيلم شجاع دل بودم. مخصوصا سکانسي که در اين فيلم شيطان با آن بچه در آغوش خود، مرا به ياد سکانس گردن زدن ويليام والاس ( مل گيبسون) در فيلم شجاع دل انداخت.
و از اين دست بسيارند.....
|
□ نوشته شده در ساعت
4/30/2004 06:58:00 PM
توسط Fargo
........................................................................................
● انتقادي درست
دوستي از اين وبلاگ انتقاد کرده بود که حال و هوايي شبيه به فيلمهاي روشنفکرنماي فرانسوي دارد. آن هم به دليل کندي حاکم بر آن.
هر چند که از فيلمهاي روشنفکرنما اصلا خوشم نمي آيد ولي متاسفانه يا خوشبختانه حق با اين دوست است.
از روزي که تصميم گرفتم و نوشتن در اين وبلاگ را شروع کردم و اکنون شايد يکسال از آن روزها بگذرد، قرارم بر اين بود که از فيلمهايي بنويسم که ميبينم. نه فيلمهايي که قبلا ديده ام و نه اصلا موضوعاتي که به فيلم مربوط نشود.
اکنون حدود يکسال ميگذرد و آنقدر دغدغه ها و گرفتاريهاي ديگري وجود دارند که يا مجالي براي ديدن فيلم نميگذارند و يا حالي براي نوشتن. در عين حال دوست هم نميدارم که نوشتن را تعطيل کنم چرا که آنقدر به اين موجود بيجان يعني رايانه عادت کرده ام که اگر بهانه اي اينگونه براي نوشتن نباشد، اصلا از نوشتن حتي با قلم و کاغذ نيز دور خواهم افتاد.
لذا به همين نحو کجدار و مريض قناعت کرده ام؛ هرچند که آن را نميپسندم.
وليکن از اين پس سعيم اين خواهد بود که به بهانه هاي مختلف از سينما بنويسم و تنها بهانه ام فيلمهايي که ديده ام نباشند؛ تا خدا چه خواهد و ما را چه مقداري عمر در اين خورجين تقدير باقي باشد.
در ضمن فرصت را مغتنم ميشمارم تا از تمامي دوستاني که در اين مدت مرا به روشهاي مختلف ازدادن لينک و انتقاد و نظر گرفته تا سر زدن بي سروصدا مورد لطف خود قرار دادند تشکر کنم و بگويم که قطعا اگر اين عزيزان نبودند شايد مرا هم انگيزه اي براي نوشتن نبود.
در پناه حق باشيم
|
□ نوشته شده در ساعت
4/26/2004 09:57:00 PM
توسط Fargo
........................................................................................
● يک نصفه سوال
مدتها پيش، از نتيجه تحقيقي در آمريکا مطلع شدم که در رابطه با عواملي بود که باعث پر فروش شدن يک فيلم ميشدند.
مدتي است که بعد از يادآوري فيلمهايي چون کازابلانکا و پدرخوانده ها و ديدن فيلمهاي رنجهاي مسيح، خط زمان و آخرين سامورايي به اين موضوع مي انديشم که از ديدگاه من عواملي که باعث جذب مخاطب و بالا رفتن آمار فروش يک فيلم ميشوند کدامند.
فيلمهايي را که نام بردم تصادفي نيستند و هريک به دليلي به من در شکل گيري، جهت دهي و ادامه اين انديشه ياري رساندند.
اگر مجالي بود شايد در مورد اين مطلب کمي بيشتر نوشتم.
|
□ نوشته شده در ساعت
4/08/2004 06:39:00 PM
توسط Fargo
........................................................................................
● ادواردو آنيلي
من با سينماي مستند ايران غريبه ام. شايد از کل اين سينما تنها دو فيلم را ديده باشم. يکي فيلم حيات وحش ايران که کاريست از سيما فيلم و ديگري فيلم ادواردو آنيلي به تهيه کنندگي کاسه ساز و کارگرداني سرمدي.
فيلم حيات وحش ايران واقعا زيباست. يک عنوان بندي نمونه، موسيقي زيبا و بعد هم حول محور معرفي ايران به حيات وحش آن ميپردازد.
فيلم ادواردو آنيلي هم مستقل از مضمون و هدف آن به نوعي کاريست خوب. دو نکته در اين فيلم براي من جذاب بود.
يکي آن که کارگردان ميتوانست ابتدا داستان خود را انتخاب کرده و سپس به دنبال صحنه هاي مستند براي آن باشد. کاري که اغلب براي فيلمهاي مستند جهت دار آن هم از اين دست، بسيار متداول است. عملا در اين حالت کارگردان فيلم داستاني ميسازد. يعني مستندات مصور را بصورت انتخابي آنگونه که خود ميخواهد تدوين و روايت ميکند. ولي در مورد اين فيلم ابتدا تمامي مستندات گردآوري شده و سپس همان مستندات، تدوين و روايت گرديده اند. (البته قطعا در همه فيلمها حتي فيلمهاي داستاني نيز نمي توان تاثير عقايد و نظريات کارگردان و تهيه کنندگان را بر فيلم ناديده گرفت.)
و ديگري که به نظر من اهميت بيشتري نيز دارد حرکت به سمت زيباتر کردن فيلم با جلوه هاي تصويري است. کاري که تا مدتي پيش سينماي مستند ما با آن بيگانه بود و همين سبب کم توجهي امثال من به اين سينما ميشد.
فيلم مستند قرار است مستند باشد ولي بايد فيلم هم باشد. گرفتن دوربين، فيلمبرداري و بعد هم پخش، جذابيتي براي ديدن فيلم ايجاد نميکند.
فيلم مستند جذاب (البته با توجه به هدف فيلم و موضوعي که روايت ميکند) بايد موسيقي داشته باشد، تدوين مناسب داشته باشد و در روايت، از صحنه ها حداکثر استفاده را نمايد.
کاري که به نظر من در مورد اين فيلم تا حدي انجام گرفته است.
براي نمونه به دو قسمت فيلم اشاره ميکنم. يکي ابتداي فيلم هنگاميکه راوي به معرفي گذشته ادواردو ميپردازد و به باشگاه يوونتوس ميرسد. استفاده از موسيقي مناسب و صحنه هاي زيبا بعد از گذشت نزديک يکسال هنوز آن صحنه را براي من ماندني کرده است.
و ديگري سکانس پاياني فيلم. هنگاميکه مقبره خانوادگي آنيلي ها را ميبينيم:
شايد ما اولين افرادي باشيم که بر مزار او فاتحه اي ميخوانيم ...... و صداي اذان.
با دوستان که صحبت ميکردم به نظر اغلب آنها تاثيرگذارترين سکانس فيلم همين سکانس و صداي اذان بود.
اتفاقا چند روز پيش در رايزني فرهنگي ايران در بيروت آقاي سرمدي کارگردان فيلم ادواردو را ديدم و در مورد اين صحنه به او تبريک گفتم. گويا قرار است فيلمي در مورد امام موسي صدر بسازند. براي او و همکارانش آرزوي موفقيت دارم.
|
□ نوشته شده در ساعت
3/26/2004 05:37:00 PM
توسط Fargo
........................................................................................
● رنجهاي مسيح
مقدمه
بارها نوشته ام که از نظر من فيلمي ارزش بحث محتوايي دارد که از جهت ساختار ارزشمند باشد. با اينحال ترجيحا حتي فيلمهايي که از نظر ساختار ارزشمند هستند را مورد بحث محتوايي قرار نميدهم. مدنظر اين نوشته ها اغلب ساختار فيلمهاست و نه محتواي آنها.
يک
رنجهاي مسيح سومين ساخته کارگردان و بازيگر شهير، مل گيبسون است. بازيگري که شايد عمده شهرت او بخاطر فيلمهاي چهارگانه اسلحه مرگبار و دومين ساخته او يعني شجاع دل است. فيلمي تاثيرگذار و عظيم که دو اسکار بهترين کارگرداني و بهترين فيلم را در سال 1996 براي او به ارمغان آورد.
آنچه که به نوعي شايد اولين تفاوت مطرح در اين فيلم با دو فيلم گذشته اوست عدم بازي وي در اين فيلم است.
دو
فيلم رنجهاي مسيح، داستان ساعات پاياني زندگي حضرت مسيح است. روايتي که حتي الامکان سعي شده است از انجيل و واقعيات مطرح تاريخي باشد.
سه
به زعم من يکي از نکات برجسته فيلم، فيلمنامه آن است که کاري است مشترک از خود کارگردان و بنديکت فيتزجرالد.
طبعا يکي از خصوصياتي که يک فيلمنامه بايد دارا باشد توانايي جذب مخاطب است. ايجاد اين توانايي در فيلمهاي تاريخي با داستانهايي که عموم بيننده ها از آن مطلعند بسيار دشوار است. چرا که يکي از فاکتورهاي مهم در جذب مخاطب گره هاي داستاني است که در مورد داستانهاي تاريخي مشهور، بيننده از اين گره ها و نتايج کار آگاه است. لذا اگر نويسنده بخواهد به جنبه هاي تاريخي داستان پايبند باشد عملا داستان پتانسيلي براي ايجاد گره نخواهد داشت. با اين توضيحات فيلمي چون رنجهاي مسيح که سعي دارد پايبند به روايت درست تاريخي داستان باشد و در عين حال در جذب مخاطب موفق بوده است، فيلمي در مجموع، موفق ارزيابي ميشود.
چهار
از ديگر نکاتي که بعنوان چالش ميتوانست گريبانگير فيلمنامه و پس از آن کارگردان آن باشد اين مساله است که داستان فيلم مربوط ميشود به ساعات پاياني عمر حضرت مسيح.
هنگاميکه موضوع تاريخي يک داستان محدود در يک بازه زماني خاص و کوتاه ميشود، دست نويسنده فيلمنامه بسيار بسته خواهد بود. هنگاميکه يک نويسنده آزادانه بتواند در بازه زماني مثلا 60 ساله عمر کاراکتر اصلي خود 2 ساعت را انتخاب و آن را به تصوير بکشد بسيار توانمندتر خواهد بود تا زماني که قرار باشد از يک بازه زماني 12 ساعته، 2 ساعت را به تصوير بکشد. آن هم در شرايطي که شايد از اين 12 ساعت، بيش از نيمي از آن در زندان بگذرد و نويسنده از روايت آن صرفنظر کند.
پنج
فيلم رنجهاي مسيح فيلمي است بسيار خشونت بار. فيلمي است که انسان را شديدا آزار ميدهد.
شايد اولين چيزي که پس از ديدن فيلم و حتي در حين ديدن آن به ذهن ميرسد آن است که کارگردان با وسواس خاصي و واقعا با وسواس خاصي سعي در به تصوير کشيدن جزييات رنجهايي است که عيساي مسيح متحمل گرديده است.
نه تنها رنجهاي جسمي او مد نظر بوده است، حتي رنجهاي روحي او نيز تصوير شده است. بعنوان نمونه حضور عيسي در مجلس پادشاه در حاليکه در ميان دلقکان و فاحشه ها و انسانهاي مست بايد از خود دفاع کند، آن هم براي اثبات حقانيت خويش در مقابل انسان سخيفي که ميخواهد در مورد مرگ و زندگي او حکم کند. شايد اين چنين رنجهايي بسيار عميقتر از آن زخمهايي است که بر بدن او وارد ميگردند.
شش
موسيقي زيباي فيلم در جذابيت فيلم بسيار موثر است.
جلوه هاي فيلمبرداري خاص مل گيبسون که نمونه هاي آن را در شجاع دل هم ميتوان ديد، در اين فيلم به وفور يافت ميشوند.
فضا سازي فيلم در القاي داستان بسيار موفق است و در نهايت آن قطره که از آسمان بر زمين ميبارد!
سخن آخر
من فيلم را در سينماي بيروت ديدم. با دو زيرنويس عربي و انگليسي. هنگاميکه عيسي به صليب کشيده ميشود و مريم مقدس در پاي صليب، پاي خون آلود او را ميبوسد و دهان و گونه هايش سرخگون، آغشته به خون مسيح ميگردد، مسيح ميگويد: اماه، انا العطشان!
عجبا! اين چه رسم روزگار است. گويا مردان خدا تشنه لب بايد به مسلخ عشق روند. يکي را در ميان درخت قطعه قطعه ميکنند و ديگري را به صليب ميکشند و آن بزرگ را در زير سم اسبان سر ميبرند.
اين انسان کيست که با خدايان صفا و معرفت و رافت، اينگونه معامله ميکند؟!
|
□ نوشته شده در ساعت
3/24/2004 03:41:00 AM
توسط Fargo
........................................................................................
● بهاريه
يک
اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي
دل بي تو بجان آمد، وقت است که بازآيي
سال جديد هم از راه رسيد و سالي کهنه نيز از ما دور و دورتر ميشود.
ماييم و يکسال ديگر از عمر گذشته.
بگذريم.
سال نو بر همه مبارک.
دو
شايد تو براي دنيا به اندازه يک نفر باشي، ولي ممکن است براي يک نفر به اندازه يک دنيا باشي!
گاهي اوقات سعي در توضيح و شرح يک مطلب خواننده را از درک آن دورتر ميسازد.
هرچند که ميدانم بدون شرح گذاشتن اين جمله باعث خواهد شد که خواننده آن را آنگونه که ميخواهد تفسير کند وليکن اينگونه ترجيح ميدهم.
فقط اين را بگويم که جان و روح آدمي بسيار ارزشمند است. آنچه که هرکس آن را داراست اين روح بلند و اين عقل شگفت و اين قدرت ناطقه است. وليکن افسوس که در مواجهه با ظواهر اين بواطن از ديده عقل مخفي ميماند.
سه
ابتسم انت في بيروت!
ضرب المثل عربي بالا ضرب المثلي است که براي نقاط مختلف استفاده ميشود. به اين معنا که خوشحال باش از اين مکاني که در آن هستي. مثلا بيروت. و من اکنون در بيروت هستم!
عده اي از پوچگرايان عقيده دارند که زندگي انسان تخيلي بيش نيست و هر آنچه بر او ميگذرد اوهام است و روزي از اين خواب برخواهد خواست.
مهمترين دليل شخصي من براي رد اين موضوع مسافرتهايي است که ميروم. يادم ميايد هفته گذشته مشهد بودم و اکنون بيروت و اگر عمري باشد دو هفته ديگر تهران.
چهار
امشب گرفته گريه ها دست دلم را
دريا کمک کن تا بيابم ساحلم را
اين هم شعري بود که يکي از دوستان کنار ساحل مديترانه براي من خواند و من بسيار لذت بردم. گفتم شما را هم در اين حال و هوا سهيم کنم.
با آرزوي توفيق
|
□ نوشته شده در ساعت
3/21/2004 02:49:00 PM
توسط Fargo
........................................................................................
|